اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

65

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

الراشدون ، و كانوا احق بها و اهلها . چه اگر ترا نستودمى و خود را ستودمى ، بترسيدى كه آن را تباه كنم چنان كه ظاهر صورتت را به موت . پس ترا ستودم تا دانى كه تباه نكنم به جفاى تو ، كه اگر خواستمى بريدن ، ترا نستودمى . چه ستايش من ازلى است . و چيزى كه خود ستودم ، ستودهء خود را كى تباه كنم ؟ ! و من ستودگان خود را ننكوهم . اكنون بازگرديم به معنى الزام . و گوييم كه او الزام كرد ، و هرچه حق كند حقيقت بود . و الزامى كه آن به حق باشد بازافگندن آن الزام روا نبود . نبينى كه اگر حاكم مسلمانان الزامى كند به حق پس خواهد كه الزام خود را بازافگند نتواند . پس از كرم مولى كى روا باشد كه چيزى الزام كند به حق و آن را بازافگند ؟ ! و ديگر معنى آن است كه هرگاه كه قاضىاى حكمى الزام كرد و قاضى ديگر خواهد كه آن را بازافگند ، و هر دو مجتهد و هر دو مثل يكديگر باشند ، نتواند فسخ كردن [ حكم ] قاضى اول . پس حكمى كه حق تعالى الزام كند ، شيطان كى تواند كه آن را فسخ كند ؟ ! مگر كه حاكم اول خطا كند پس ثانى به صواب حكم او را فسخ كند . پس هرگز صواب را به خطا فسخ نكنند ، و حق را به باطل فسخ نكنند . چه باطل را به حق فسخ كنند و خطا را به صواب . و آنچه حق تعالى كند حق و صواب بود ، و آنچه شيطان كند خطا و باطل باشد . و نيز گفته‌اند معنى ديگر آن است كه قوى تواند كه كردهء ضعيف را تباه كند ، و ضعيف نتواند كه كرد قوى را تباه كند . قوت صفت حق است و عجز صفت خلق ، و قدرت صفت حق است و ضعف صفت خلق . محال باشد كه قادرى قوى حكمى كند كه ضعيف عاجز آن را باز افگند . آنگاه چون اين منت ياد كرد دانست كه بترسند كه او را چون به الزام او يافتيم ، نبايد كه هم او ما را از خود دور كند . دل ايشان خوش كرد و گفت : و كانوا احق بها و اهلها . ايشان سزاى اين بودند ، و آن ديگران سزاتر بودند . چنان است كه گويى بيان مىكند كه ما سزا به سزا [ 13 الف ] داديم . چون سزا به سزا دهند ، شكافتن روا نباشد . چون زنان خويشتن